در جستجوی او
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاقهای ظلم و ستم اسیرند و برای حسین (ع) می گریند، که خود آزاده زیست. دکتر علی شریعتی اعتراف: بیش از 10 سال بود که تاسوعا و عاشورا را تنها درخانه می گذراندم، چون از دیدن سیاه بازیهای روز عاشورا کلافه می شدم. اما امسال می خوام با نشان سبز بزنم بیرون و همسایه هامون را دعوت کنم به آزادگی، همانی که حسین از ما انتظار داشت. یادآوری: فردا پنج شنبه 3 دیماه - ساعت 15 میدان امام خمینی - گرامیداشت آیت الله منتظری به محاسن سپیدت سوگند که قلب بهار، در سینه زمستان می تپد. رحمت سبز خداوند، بر آیت الله منتظری، روح بلند! پیرمرد از درد کمر به خود می پیچید. هفته قبل تو اتاقش خورده بود زمین و کمرش ضرب دیده بود. پرسیدم داروهاتو که دکتر داده مرتب می خوری؟ با عصبانیت گفت: اون که چیزی حالیش نبود تعجب کردم و اصرار کردم داروهاشو بخوره گفت: تموم شد، همشو خوردم اما هیچی نشد. دکتره هم
دروغگو و هم نابلده مونده بودم چی بگم که مادربزرگ پوزخندی زد و توضیح
داد: دکتر براش یکسری قرص نوشت و تاکید کرد که حتما به اندازه مصرف کنه، چون زیادش
کشنده ست. بابات هم از شوق اینکه می میره، سه تا سه تا خورد و دوروزه
تمومش کرد. برا همین ناراحته. چون ظاهراً کشنده نبوده. لبخند تلخی زدم. دلم سوخت. هم برای حیاتی که انسان
ازش متنفره و هم برای انسانی که مرگ، ازش دوری می کنه. اعتراف: امروز 16 آذر 1388 نگرانم برای زندگی خیلیها... چه آنهایی که در اسارتند و آرزوی مرگ می کنند و چه آنهایی که آزادند و مرگ می آفرینند. تا آمدم در جواب، دو جمله بگم دو قطره اشک از چشمانم چکید لبهام بسته شد نگاهم خیس، ولی قلبم تازه تر شد... * * اشکها را دریابیم. کاش پوستمان از نگاه خیس دیگران، تر می شد. کاش سلولهای عصبی تنمان به هم وصل می بود. کاش می فهمیدیم که ما یکی هستیم. برای تو که با دشمن سر یک سفره می شینی تو که از سبز می ترسی، برایت عشق می خواهم نه آن عشقی که لیلایش همان اول، کند کام ترا شیرین که آن عشقی که دست و پا و سر را ذره ذره از وجودت محو گرداند و شعله های مهیبش، خارهایت را بسوزاند، تا در بهار از جای آنها گل بروید. و آنگاه که مست و ملنگ در فضایی که از عطر گلهایت آکنده است، همراه با نسیم می خوانی و می رقصی، به یکباره بادی تند بوزد و آنها را از پیکرت جدا کند و به هر طرف پراکنده سازد. تن عریانت را از ساقه جدا کند و بر زمین بکوبد. سپس باران ببارد، سیل آسا. آب باران، خاک را نرم می کند تا بتواند ترا تنگاتنگ در آغوش بگیرد. و اینچنین در خاک سرد مدفون شوی و بمانی، در انتظار... و تو روزها و ماه ها از غربت و تنهایی اشک بریزی. آرام آرام با خاک أنس بگیری، خاک را در وجودت بپذیری، و در دل او نفوذ کنی، از او بگذری و سرانجام در برابر دیدگان مشتاق آفتاب، سبز برخیزی. اعتراف: من هیچ دشمنی ندارم، اگرچه بسیارند کسانی که به اشتباه، گاهی از در شکسته ی دشمنی بر من وارد می شوند. کوزه، گر آب نداشت، از شکستن، چه هراس؟ دل اگر مِهر نداشت، از بُریدن، چه هراس؟ پ.ن: خسرو (علیه الرحمه) گفت: حرف، مثل جام می مونه و معناش، شراب. پس مِی بنوش و باده بشکن. رقص کنان، برخیز و برو. درست لحظه ای بعد از اینکه ماه از خسوف کامل درآمد. خورشید با نگاهی غضب آلود، رو به او کرد و گفت: ای ماه تابان، نور تو از کجاست؟ ماه با شجاعت پاسخ داد: از توست، ای خورشید عالم تاب. خورشید: پس چرا به دور من نمی چرخی؟ چرا زمین؟ او که گاهی به هنگام خسوف، ترا از نور من محروم می کند. ماه: درست است، اما اگر زمین نبود، نور تو به چه کارم می آمد؟ خورشید: می دانی که زمین، خود به دور من می چرخد. ماه: می دانم، اما من مأنوس زمینم. حال تو بگو، وقتی زمین بزرگ گرد تو می چرخد، پس چه نیازی داری که من کوچکترین نیز به دور تو بگردم؟! خورشید شرمسار شد، به سرخی گرایید و سکوت کرد. اعتراف: به کسانی محبت می کردم و انتظار مهر متقابل داشتم. اما آنها، نشاط حاصل از مهر من را صرف یکدیگر می کردند. چه آتش حسدی در دلم انگیخته بود، این انتظار نابجای من! دلم عجیب گرفته است ... تمام راه به یک چیز فکر می کردم و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند! و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن، تا به ابد شنیده خواهد شد. " چه سیبهای قشنگی، حیات نشئه تنهایی ست." . : قشنگ یعنی چه؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهء اشکال! و عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس... و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد... مرا رساند به امکان یک پرنده شدن... . : و نوشداروی اندوه؟ صدای خالص اکسیر می دهد این نوش. . : چرا گرفته دلت؟! مثل آنکه تنهایی؟ چقدر هم تنها! خیال می کنم، دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.... دچار یعنی .............عاشق! و غم، تبسم پوشیدهء نگاه گیاه است. و غم، اشاره محوی به رد وحدت اشیاست! خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند. و دست منبسط نور روی شانهء آنهاست. نه! وصل ممکن نیست. همیشه فاصله ای هست......... و عشق، صدای فاصله هاست، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. نه! صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند، و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر... و همیشه، عاشق، تنهاست.......... سهراب سپری اعتراف: ما، مردم، از وصل بیزاریم، همه دست به دست هم می دیم تا عاشق تنها بمونه. دلیلشو نمی دونم. احساس درماندگی می کنم. آی عاشق دیروزی تو نبودی که وقت رفتن، خواستی بمانم؟ گفتی که سوی چشمانت را از نور نگاه من می گیری.... اما امروز می بینمت که خاک پای دیگری را سرمه چشمت می کنی! تویی که کاسه دستانت به اندازه حجم پستانهای من بود... امروز در تشتی از شیر غوطه وری! تو نبودی که لابلای گریه و التماس می گفتی: خدا یکی، عشق یکی؟ ...حال چگونه باور کنم که مشرک گشته ای؟! اعتراف: من به اشتیاق مرد ایمان دارم؛ اما به عشق او، هرگز! در بیراهه های مسیر زندگی، سه کس را نقش بر زمین یافتم، هر سه از پرتگاهی سقوط کرده بودند. اولی پیرمردی بود که پیوسته دروغ می گفت و دیگران به واسطه اعتمادی که به او داشتند، باور می کردند. دومی مرد میانسالی بود که چشم به دهان مردم داشت تا ثنای او بگویند. و خود را از زبان دیگران می شناخت. سومی جوانی بود که خود را دانای کل می دانست. گوشش بدهکار هیچ پندی نبود. هر سه این مردم گرفتار خیالات خویش بودند. ندانستند خیالات بر آنکه از لبه پرتگاه می گذرد، حرام است. اعتراف: جنازه های این مردمان در دره های زندگی، بیشمار بود.






| Design By : Night Skin |
